سرمایی را حس می کنم...سرمایی ناشی از ماندن در هزار تویی بی پایان...سرد و یخی...میلیاردها مثل من و تو در این هزار تو رها شده اند....سر در گم و بی هدف...هر روز قسمتی نو را شروع به گشتن میکنیم....اما به دنبال چه؟
هیچ یک نمی دانیم...من تازه اول راه ام....17 سال است که دارم می گردم...از این 17 سال 2 هفته است که به وجود
این هزار تو پی برده ام...به پوچی زندگی ما انسان ها....به هرزگی روابطمان....به سیاهی روزگارمان....به پستی
عقایدمان....وقتی از اطرافیانم می پرسم به دنبال چه می گشتیم؟....می گویند:خدا...می گویم پس چرا چیزی ندیدم؟...
می گویند: قرار نیست ببینی...خدا ارا باید در ذرات سازنده ی این هزار تو بیابی.... .اما من در ذرات سازنده ش ...
قندیل های نوک تیز یخی می بینم....انسان ها را می بینم ...انسان ها را میبینم که این قندیل ها را در دست می گیرند و در فرق سر یکدیگر فرو می کنند...فواره های خون را می بینم ....دستم را در یکی از این فواره ها فرو می برم..
خون سرخ و گرم...به راستی در این خون چه اکسیری نهفته است که اینچنین خویی درنده به این انسان ها اعطا کرده؟
همواره این فکر در سرم جولان می دهد...همچون خنجری در عمیق ترین لایه های ذهنم فرو میرود...آیا خارج از این
هزار تو جایی هست؟آیا پشت این دیوار های قطور یخی جای دیگری نهفته هست؟...آیا آنجا گرما هم هست؟...آیا خدا
هم آنجاست؟یعنی آنجا همان بهشت گم شده ی من است؟همین فکر است که تابه حال مرا زنده نگه داشته....
اما این درنده خویان چه؟...اینان در این هزار تو به دنبال چه هستند...حتم دارم به دنبال راه خروج نیستند...اینان به
دنبال قدرتند...به دنبال ثروتند....به دنبال مقامند...به دنبال شهوتند....
طعم ذره ی بسیار کوچکی از همه ی این ها را چشیده ام... سردر گم تر در هزار تو شدم...اما این درندگان محکومند
....محکوم به ماندن در هزار تو و یخ زدن قلب و روحشان....
دوستم می گوید لعنت بر آنانی که نطفه ی مارا در این هزار تو بستند....میگویم:آنان نیز خود نطفه شان در همین هزار تو بسته شد....هزار تو را که خوب می گردم می بینم انسان هایی نیز هستند....جدا از این دردنده خویان...انسان هایی که با لقوه قابلیت شکستن این دیوار ها را دارند....با این فکر گرمایی در دلم جان می گیرد....گرمایی که باعث می شود سرمای هزار تو را حس نکنم....گرمایی که قلبم را زنده نگه میدارد....